معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤١ - کاشکي نعمت برنگردد! - مدقق سید احمد
کاشکي نعمت برنگردد!
مدقق سید احمد
اول فکر کردم يکي از سربازهاي مزدور شوروي است که بالأخره به آبادي ما رسيده بودند. داشتم به صداي جيرجيرکي که از ميان علفهاي بلند اطراف چشمه ميخواند، گوش ميدادم که صداي «آقا زمان» را از پشت سر شنيدم. دستانم را از آب سرد چشمه بيرون کشيده و زود آستينهايم را پايين زدم. ديدهام را ناديده کردم؛ اما وقتي ديدم چشمهاي ناپاکش دست از سرم برنميدارد، دستي به روسريام کشيدم مبادا موهايم بيرون ريخته باشد. سرم را خم کردم روي چشمه و سطل را محکم زدم به آب. عکسم که در آب افتاه بود، موج برداشت و تکهتکه شد. موج، عکس علفهاي بلند اطراف چشمه را رقصاند، هنوز آرام نگرفته بود که سطل نيمهپر را از آب بيرون کشيدم و پا تند کردم. از پشت سر صدايم کرد.
- ماهگل جان! ماهگل جان!
خواستم سريعتر گام بردارم. به نفسنفس افتاده بودم. اين آقازمان چي از جانم ميخواست؟ باز مرا صدا کرد و باز بياعتنا فقط سعي کردم زودتر خودم را برسانم خانه.
- مثل اينکه بدت نميآيد سربازهاي شوروي تو را با خودشان ببرند.
آخ، اگر «نعمت» اينجا بود! فقط خدا ميدانست چه به روز آقازمان ميآورد. ساق پايم درد گرفته بود. تند که ميرفتم، لبهي سطل به ساق پايم ميخورد و بازوي خسته و کرختم ياراي آن را نداشت که سطل را دورتر نگاه دارد. احساس ميکردم آقازمان هنوز دست از سرم برنداشته است. گويي صداي نفسهايش را ميشنيدم که درست از پشت سرم ميآمد! صورتم سرخ شده بود و گرمايي ناشناخته، عرق از سر و رويم سرازير کرده بود.
***
بار اول، نعمت نيامده بود. «ننهنعمت» به تنهايي آمده بود. اول پيراهن مخمل جگري را که برايم آورده بود، نشانمان داد، چانهاش را چند بار با انگشت وسطياش خاراند و رو به مادرم کرد.
- اگر مصلحت شما و پدر ماهگل جان باشد، ماهگل را عروس پسرم نعمت بکنم.
جيغ کوتاهي کشيدم و از اتاق بيرون پريدم. صداي خندهي مادر و ننهنعمت از پشت سرم آمد. گوشهايم سوت کشيد و ديگر صدايي نشنيدم. فقط يادم است بوي درختان سيبِ جلوي خانهيمان، دنيا را پر کرده بود. فردا روزش دويدم رفتم سر مزار «سيداعلي»، عَلَمي را که سر خاکش گذاشته بودند بوسيدم و پارچههاي آويزان از آن را به چشمانم کشيدم. خوب ميدانستم دعايم مستجاب شده است. ميدانستم هرکس داسِ باريک اول ماه را ببيند و دعا کند، دعايش مستجاب است. ميدانستم هلال اول ماه، درست از سمتِ راست کوه جوشن خودنمايي ميکند. کمي از خدا خجالت ميکشيدم. اول، هلال اول ماه را خوب نگاه کردم و بعد چشمانم را بستم و سه بار در دلم دعا کردم: «خدايا کاشکي نعمت شوهرم شود! کاشکي نعمت شوهرم شود! کاشکي نعمت شوهرم شود!»
چشمانم را باز کردم. بادي ميان برگهاي درختان سيب وزيد. باز نگاهم افتاد به سينهي ستبر کوه جوشن که گويي سرش را بالا گرفته بود و براي دعايم آمين ميگفت.
بار دوم، نعمت هم آمده بود. همانطوري که هميشه به نظر ميرسيد؛ آقا و برازنده! از اول تا آخر، سرش را پايين گرفته بود و با سرانگشتش پرزهاي گليم زيرپايش را ميکاويد.
ننهنعمت شروع کرد: «نعمت براي کار، راهي کابل است. ميخواهد يکي- دو سال کار کند و چند قِراني جمع کند که پيش ماهگل، روي سرخ باشد.»
نگاهم را از ميان درز در چوبي اتاق، روي صورت همهيشان گرداندم. مادرم چشمهايش را تنگ گرفته بود و منتظر بود پدرم چيزي بگويد. ننهنعمت، با مشت ضربهاي آرام بر زانوي نعمت زد که کمتر با انگشتانش بازي کند. صورتم را به درز ميان در چوبي نزديکتر کردم و نگاهم را بردم روي صورت پدرم. نوک بينيام به سطح زبر در ماليده شد. سبيلهاي پدرم جنبيد: «اختيار آدم هوشيار دست خودش است. از ناامني کابل که خودت خبر داري. هيچ سوراخ موشي از دست نيروهاي شوروي در امان نيست.»
نعمت، سرش را همانطور که پايين انداخته بود تکانتکان ميداد و چيزهايي ميگفت. گوش تيز کردم. هيچ نشنيدم؛ حتي به نظرم رسيد، پدرم خودش را کمي به جلو خم کرده است تا صداي نعمت را بشنود. با اين که هيچ دوست نداشتم نعمت از من دور شود، انگار دلم برايش سوخت. در آن لحظه، قيافهاش بينهايت مظلوم به نظر ميرسيد. درست مثل بچهخرگوشي که ميان بوتههاي جنگلي پنهان شده و منتظر مادرش بود. زير لب گفتم: «پدر! بگذار برود. بالأخره يک روز برميگردد. با دستاني پُر! چشم به هم بزني، ميبيني عقد و عروسيمان هم برگزار شده و نعمت شده است دامادت...»
***
آقازمان و پدرش «ناظمبيک» حرفهايش را که زدند پدر از خشم چند بار پلکهايش را به هم زد. ميلرزيد: «آخر مسلمان، من داماد دارم. ماهگل به نام نعمت است.»
ناظمبيک، کلاهش را از سر برداشت و سر کچلش را خاراند.
- اصلِ گپ، صيغهي عقد است که هنوز خوانده نشده است. آوازهي لشکر شوروي را هم که نشنيدهاي. خدا آن روز را نياورد! ولي سربازهاي شوروي هرجا رسيدند، دختران جوان بيشوهر را هم با خودشان بردند. کجا؟ خدا ميداند. نعمت اگر آمدني بود، ميآمد. نميآيد!
آقازمان خودش را پيش کشيد. قوطي شيشهاي را از ميان جعبهاي کاغذي و قهوهايرنگ بيرون آورد و گذاشت وسط. پدر با تعجب نگاه کرد. آقازمان نگاهي به ناظمبيک کرده و با احتياط قوطي شيشهاي را با دستانش گرفت.
- اين را از کابل، مخصوص براي شما گرفتم، عطر فرانسوي است. اصل جاپان!
و با نوک انگشتانش، سر قوطي را فشار داد. گردي سفيدرنگ، همچون بخار آبجوش فضا را پر کرد. تا چند روز اتاق بويي شبيه صابون پاکستاني ميداد.
***
پدر کلافه شده بود. اهل آبادي ميگفتند: «وقتي اتفاق افتاد، پشيماني فايده ندارد!» پدر ميگفت: «صبر ميکنيم.» يک سال مثل هزار سال گذشت و هيچ خبري از نعمت نشد. نه نامهاي! نه خبري! آقازمان پسر ناظمبيک ميگفت: «نعمت، مستخدم خانهي يکي از مقامات دولت شده است. ديگر نه نماز ميخواند و نه روزه ميگيرد. خلاصه برايتان بگويم نعمت خلقي(١) شده است.»
پدرم به «شيخ شيرعلي» گفت: «شما ريشسفيد اين مردم هستيد. کلان ماييد. نصيحتشان کنيد اينقدر براي مردم گپ جور نکنند. حرف در نياورند.»
شيخ شيرعلي، استکان چايش را يکضرب سرکشيد و گفت: «همينقدر ميفهمم تا دير نشده پيدايش کن. ميترسم از صد گپ دروغ، يکياش راست شود!»
«اسکندر قصاب» که از کابل برگشته بود ميگفت: «نعمت را جلوي سينماي پيامبر ديدم. سيگار و آدامس ميفروخت. همان شب، پدرم زير آن باران، باران که نبود آبشار، پلاستيک به سرش کشيد و خطر کرد و از روي پل چوبي که سيل نصفش را برده بود، گذشت تا خودش اسکندر قصاب را ببيند و از خودش بپرسد.
- تو که ميدانستي ما يک سال است از نعمت بيخبريم. چرا جلوتر نرفتي؟ چرا نگفتي ما چشم به راهش هستيم؟
اسکندر قصاب، به زحمت طشت سنگين فلزي و پر از آب گلآلود را تا دم در اتاق رساند و آبش را خالي کرد. سراسيمه و دستپاچه طشت را برگرداند و دوباره آن را گذاشت همان جايي که از سقف چکه ميکرد.
- راستش دروغ چرا؟ من از نزديک نديدم. سيل جمعيت بود که ميرفت و ميآمد. فاصلهام با او خيلي زياد بود؛ ولي به همين مزار سيداعلي! خيلي شبيه نعمت شما بود. شما هم اگر جاي من بودي، خيال ميکردي نعمت است. يک لحظه به نظرم آمد نعمت است که بين جمعيت، جعبهاي از گردنش آويزان است و سيگار و آدامس ميفروشد. بعد از پيش چشمم گم شد.
پدر خيس آمد. ميلرزيد. هم خودش را لعنت ميکرد و هم اسکندر قصاب را. روز بعد قنبر آمد. پدرم رنگ به رو نداشت و سرفه ميکرد. به زحمت خودش را زير لحاف سنگين و چرک جابهجا کرد. سينهاش خِسخِس ميکرد.
***
قنبر گفت: «فردا روز اگر شوروي نيروهايش را بياورد، پشيماني فايدهاي ندارد. کل مردم آبادي بدنام ميشوند. اختيارت را دست زن و بچه نده! آقازمان هم، بچهي بدي نيست. پدرش ناظمبيک است.» پدرم با صدايي نااميد گفت: «فردا روز اگر نعمت پيدايش شود، جوابش را چه بدهم؟»
- نميآيد! اگر سرِ آمدن داشت، ميآمد. نميآيد.
بعضيها از زبان «نعيم قچاقبر» ميگفتند: «نعمت اصلاً کابل نيست. همان پارسال، به کابل رسيده نارسيده، رفت کويتهي پاکستان! الآن با دختر يک تاجر پاکستاني ازدواج کرده است.»
پدرم حرفها را باور کرد يا نکرد؟ من باور نکردم. وقت رفتن تا آمدم دو کلمه گپ بگويم، زبانم بند آمد. داغِ داغ شدم. صورتم را طرف ديوار گرفتم. نعمت گفت: «يک سال، شب و روز کار ميکنم؛ چند قِراني جمع کنم با روي سرخ برگردم.» سرم را بالا گرفتم. خون به صورتش دويد و گوشهايش سرخ شد. صورتش را طرف ديوار کرد. گفتم: «زود برگرد!»
***
اتاق بوي عرق و برنج دمکرده ميداد. بوي صابون پاکستاني. بوي دود گردسوزهاي نفتي که از چهارگوشهي اتاق آويزان کرده بودند و نور کمرنگشان ديوارها را پر از سايه کرده بود. زيرگلويم عرق کرده بود و ميسوخت. تمام روز صورتم را زير چادر سفيدم پنهان کردم. اشکهايم را پاک کردم و زيرچشمي مهمانان را پاييدم. «ننهسکينه» اسفند دود کرده است. مادر آقازمان جلو آمد و با دستمالي عرق پيشانيام را پاک کرد. صورتم را بوسيد. بدنم مورمور شد. همانطور که نشسته بودم، سرجاي خودم جابهجا شدم. مادر آقازمان با نوک زبانش، گوشهي دستمال را خيس کرد و رد سياهِ سرمه را که مخلوط با اشک، زير چشمانم دويده بود پاک کرد. آخرين مهمانها هم در حال رفتن بودند. پاهاي خوابرفتهام را ميمالم. دلم براي پدرم تنگ شده بود، براي درختان سيب جلوي خانهيمان. براي طاق دودزدهي تنورخانهي کنج خانهيمان! مادر آقازمان، دوباره سرش را نزديک آورد و در گوشم خواند: «آقازمان منتظرت است، عروسخانم!»
ننهسکينه هم پيش آمد. از جا بلندم کردند. احساس ميکردم پاهايم متعلق به خودم نيست. قدمهايم را کوتاه برميداشتم، دامنم زير پايم گير نکند. از ميان دود و هواي دمکردهي اتاق، از ميان چشمهاي کنجکاو زنهاي آبادي ميگذرم و پايم را از اتاق بيرون ميگذارم. حياط را که دور تا دورش اطاق ساخته شده است خلوت کردهاند. هنوز همهمه و سر و صداي مردان آبادي که در تاريکي شب با يکديگر صحبت ميکردند و بلندبلند ميخنديدند، از پشت ديوارهاي حياط ميآمد. آقازمان و ناظمبيک آن طرف حياط، دم در ايستاده بودند و با آخرين مهمان مرد که با چوب کبريت لاي دندانهايش را خلال ميکرد، خش و بش ميکردند و خداحافظي. ناظمبيک چند قدم جلو آمد و با مادر آقازمان پچپچ کرد و زود رفت. ننهسکينه و مادر آقازمان، زير لب نرم صحبت ميکردند و ميخنديدند و با گوشهي چشم و ابرو، آقازمان را نشان ميدادند که پيراهن و شلوار يکدست سفيدش، در آن تاريکي سفيدتر به نظر ميرسيد. ننهسکينه صدايش زد. آقازمان دستپاچه کليد را در قفل گرداند و درِ چوبي را با پشت دست به داخل هل داد. عقب ايستاد و منتظر ماند ما داخل شويم. باد نرمي وزيد و بدنم را لرزاند. موهايم سيخ شد. چند قدم آخر را هم ننهسکينه و مادر آقازمان از دو طرف همراهيام کردند. آقازمان هم سرفهي کوتاهي کرد و داخل اتاق آمد. حيران مانده بودم. دور تا دور اتاق نگاهي انداختم. نور سفيد و زرد مهتاب به گلدانهاي لب پنجره ميتابيد و سايهيشان را تا وسط اتاق کشانده بود. بوي صابون پاکستاني آمد و حجم سنگين و بيگانهاي سفيدپوش را حس کردم که به اتاق اضافه شد. شانهام به شانهي آقازمان ماليده ميشد. سرم را بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم. از نزديکترين فاصلهاي که تاکنون با او داشتم. در تاريک و روشن اتاق، رد کمرنگ ماهگرفتگي زير گلويش را ديدم که قبلاً تعريفش را شنيده بودم.
همهي حواسم رفته است به مهتاب که صورت گِرد و نازش در قاب پنجرهي اتاق پيدا بود. کاشکي امشب، اول ماه بود تا داس باريک آسمان از سمت راست کوه جوشن خودنمايي ميکرد.
دستي شانهام را تکان داد. صورتم را گرداندم. ننهسکينه، کاسهي مسي حلوا را از دست مادر آقازمان گرفت و طرف من دراز کرد. دستم را مشت کردم تا از لرزشش بکاهم. فايدهاي نداشت. دلم ميلرزيد. با احتياط کاسه را از دست ننهسکينه گرفتم. قاشق را حلواآلود کردم و بيآنکه سرم را بالا بگيرم، بردم نزديک دهان آقازمان. صداي برخورد دندانهاي او را با قاشق فلزي شنيدم و به دنبال آن، ملچملچ دهانش را. کاسه را از دستم گرفت. ننهسکينه دوباره شانهام را تکان داد.
- سرت را بالا بگير دختر!
سرم را بالا گرفتم. چشمان آقازمان ميخنديدند. قاشق را زد وسط کاسهي حلوا و نزديک دهانم آورد. بوي نبات داغ ميداد و شکر سوخته! ناگهان از هر چه شيريني بود بيزار شدم. حلق و کامم خشک شده بود. آقازمان، قاشق را نزديکتر آورد. شک داشتم بتوانم لقمه را قورت دهم. دانهي درشت عرقي از روي پيشانيام غلتيد. گونهام را طي کرد و زير چانهام دويد. به نظرم، لقمهي حلوا خشکِ خشک بود. مزهي پنبه! ننهسکينه و مادر آقازمان از جايشان خاستند. با گامهاي کوتاه سمت در رفتند. من ماندم و آقازمان و پِتپِت گردسوز نفتي. آقازمان پردهها را کشيد. فتيلهي چراغ نفتي را پايين کشيد و شيشهاش را بالا زد. فوت کرد. تاريک شد. نگاهم را بردم طرف پنجره و سعي کردم از ميان درز پردهها، راهي به بيرون پيدا کنم و مهتاب را ببينم. صورت ناز و گردش را که ديدم گفتم: «خدايا! اين که هلالِ اولِ ماه نيست. ولي به ارواحِ خاک سيداعلي، دعايم را مستجاب کن. خدايا! کاشکي نعمت برنگردد. کاشکي نعمت برنگردد...»
١. کمونيست.